تبليغاتX
سبزو آبی
جدا جدا من و تو
یکی نبود ...یکی بود...جز خدا ...من وتو

دو تا نگاه فقط بود و آن دوتا   من و تو

سکوت مطلق ما بود از آن میانه ولی

خدا خدایی می کرد قلب ما -من وتو-

و بود فاصله ی ما فقط دو تا کلمه

چگونه بشکند اما سکوت را من و تو

سلام بر لب و از حسرت نگفتن آن

شدیم کوهی از آتش  جدا جدا  من و تو

گذشت...هیچ یک از ما قدم جلو نگذاشت

نبود دست من و تو ولی... چرا؟من وتو  

 

غزلي يادگار

 

شبيه لحظه حساس داستانها بود

نگاه او به من و من به او چه زيبا بود

غريبه بودو به من آشنا تر از خود من

و باز اين هم تعبير داستانها بود

شبيه خلوت زيباي نور و آيينه

سپيدو ساده ويكرنگ خلوت ما بود

قسم به عشق خدا را به چشم او ديدم

خدا كه قابل ديدن نبود اما بود

هميشه آخر قصه شبيه حدس تو نيست

شبيه حدس خودم هم نبود  نه...يا بود!؟

گذشت...رفت...دوباره نديدمش ديگر

ازاو فقط غزلي يادگار اينجا بود