تبليغاتX
سبزو آبی
شب بود

شب بود  اما رنگ شب رنگی دگر بود

چشمان شب مخمور خواب ولیک تر بود

شب بود و آن شب کوچه های شهر ،بیتاب

غرق وداع گامهای یک نفر بود

 شب شرمگین بود از وجود خود در آن شهر

اما از آن هم شهر شرمش بیشتر بود

 آن شب زمین می خواست فردا را نبیند

شب مانده بود و فارغ از فکر سحر بود

ای کاش آن شب را سحر هرگز نمی بود

یا بود  اما بی قضا و بی قدر بود

مهتاب -شاه شهر شب-  پیمود شب را

آن شب ولی مهتاب هم آسیمه سر بود

هر لحظه کم کم موعدش نزدیک میشد

در دل خبر در جان شرر شوری به سر بود

با التماسی داد میزد -در- که بر گرد

در شهر تنها باوفا شاید که ،در بود

عاشق ندارد در دلش یک لحظه تردید

اثباتش اینکه مرد میدان وخطر بود

تکبیر زد  زد پشت پا بر کل عالم

چون در نمازش روی ذات حق نظر بود

یک لحظه آن دم پایه های عرش لرزید

در آسمان و در زمین طوفان اگر بود...!

محراب بود و سجده بود و عشق ... اما

شمشیر کین وقصد دین و سر سپر بود

بغضی شکست و صد قیامت بر ملا شد

شاید از آن پس یک جهانی بی پدر بود

اسطوره فخر بشر یک شهر و یک مرد

یک شهر نه  ، عالم علی را مختصر بود