مثل غروب جمعه دل تنگ می گرفت
کم کم سیاهی دل ِ شب رنگ می گرفت
کم کم هجوم سرد و سیاهی...سیاهتر
شب می رسیدو ماه ولی ماه ماهتر
شب می رسید و شعر به مطلب نمی رسید
جز غم نداشت کاش که آن شب نمی رسید
آشوب شد به دل به دل ِ شهر همچنین
آسیمه آسمان و سرآسیمه تر زمین
شب بود وچشم شب همه حرف نگفته بود
حرفی که بغض بر سرراهش زده کمین
شب، شعر ،شهر ،کوچه ،دل وماه وآسمان
دلگیر بود انگار انگار نه یقین
آنشب سکوت سرد دل شب شکسته بود
هی ضرب، ضرب ،ضرب، تتن تن تتن طنین
در رد پای ممتد تنتن طنین ِ دور
پیداست یک سیاهی با رنگ شب عجین
کم کم که میروی جلو مبهوت می شوی
انبوه مرد و زن همه در باوری حزین
این شور محشر است خدایا چه محشر است
شايد عزاست... نه چه عزاییست اینچنین
این فوج فوج سیل خروشان داغدار
لبیک هست و پاسخ «هل من لنا معین؟»
پاسخ به او که خاک ز خونش مقدس است
ازروی اوست تا به ابد آب شرمگین
فرداست روز تابش خورشید سرخ عشق
روزیست بر جریده ی تقویم بی قرین
روزیست آن که ذلت صفین زنده شد
بر نوک نیزه ها شد قرآن ز روی کین
این بار نوک نیزه و قرآن ِ دیگر است
این نیزه تا به پا شده بر پاست نام دین
حا لا پس از گذشتن ِ بیش از هزار سال
تکرار واقعه است فرا تر ز پارسال
شب ،شعر ،شهر ،سردوهنوز آسمان سیاه
هفتادو دو ستاره فقط مانده است و ماه

